close
تبلیغات در اینترنت
داستان واقعیه اجنه ی تربت جام
جدید ترین مطالب
بخش بایگانی

عضویت در کانال عشق ماشین

عضویت در کانال عشق ماشین !

فروشگاه تیونرشاپ

داستان واقعیه اجنه ی مزاحم تربت جام

من یه پسر ۱۷ ساله ام که نزدیک مشهد زندگی میکنم شهرستاني به نام تربت جام ( مشهدیا بلدن ) ترس من از اجنه و اعتقادم درمورد اونها از ۹ سالگي شروع شد ... اون زمان چیزایی میدیدم .. مثلا اینکه بعضی شبا موقعه رفتن به دستشویی چیزایی میدیدم پشت بوم دارن نگاهم میکنند ... یا گاهي میدیدم یه نفر داره از پشت پنجره رد میشه در صورتی که همه خواب بودند ... خب بگذریم ...

آزار و اذیت من توسط جن ها تقریبا از نوروز 93 شروع شد ... اون روزا بیشترین ترس رو داشتم ... دقیقا یادمه بیشترین ضربه رو یه شب ساعت ۲ شب خوردم ... طبق معمول توی حال جامو انداختم و دراز کشیدم ... داداشم و مامان و بابام هرکدوم رفته بودن توی اتاقشون و فقط من توی حال بودم ... هندزفری رو گذاشتم گوشم و آهنگ گوش میکردم ... چشامو بسته بودم ... حس کردم یه نفر بالای سرم نشسته ... هندزفری رو در آوردم یه نگاه بالا انداختم حدودا فاصله یک متری من یه یه موجود بود تمامن سیاه که به طرف من نگاه میکرد ... به دیوار تکیه داده بود ... نوری که از پنجره میومد داخل حال روی پاش افتاده بود ... پاش ثم بود و پر مو ... شبیه پای بز ... شوکه شدم چشام رو مالیدم بعدش دیدم چیزی نیست ... گفتم لابد خیالاتی شدم ... سرم رو گذاشتم روی بالشت به کمر دراز کشیدم ... چند دقیقه بعد به پهلو دراز کشیدم که دیدم یه موجود در فاصله  یه متری من نشسته ایندفعه صورتش معلوم بود ... صورتی سیاه و چشمایی ریز شبیه چشمای مار اما قرمز ... موهایی شبیه یال اسب و دهني که دندونای نیشش بیرون بود ... داشت بهم نگاه میکرد ... ناخوداگاه یه حرکت کردم ... از روی ترس ... حدود چند ثانیه بهم خیره شده بود و نگاه میکرد ... بسم الله گفتم که دیدم صورتش تاریک شد و رفت ... ترسیدم رفتم زیر پتو تا موقعه ای که خوابم ببره ده بار آیه الکرسی رو خوندم ... ولی بازم آروم نمیشدم ... روز بعد این ماجرا رو گفتم به خانواده گفتن پیش یه دعا نویس بریم ... دعا نویس اومد خونه یه نگاه کرد و به بابام گفت پسرتون خیلی وقته داره آسیب میبینه ... بهم گفت چشماتو ببند و هرچی دیدی بهم بگو تو عالم خیال از چند نفر که قدی بلند و لباس سفید و ریش داشتند پرسیدم کی منو اذیت میکنه با اشاره گفتند که نمیدونم ... گفتم کسی که اذیتم میکنه رو زنجیر کنید و برام بیارین چند ثانیه بعد همون قیافه ای که دیشبش دیدم رو آوردند ... همون موها همون چشم ها ... همون صورت تاریک ... این حرفا رو اون دعا نویس میگفت که من تکرار کنم ... کلمه به کلمه میگم ... بگویید مسلمان میشود یا خیر؟  جن اشاره کرد نه ... سه بار تکرار کردم ... هر سه بار جوابش نه بود ... دعا نویس گفت اگه مسلمان شد که چه خوب اگه نشد بگو اون رو بکشند ... گفتم نمیشه گفت پس تکرار کن ... جزاء کارش را بدهید ... بکشید و بسوزانید اورا ... سه بار تکرار  کردم ... سر جن رو بریدند و اونو توی آتش بزرگ ریختند و بعد آتش خاموش شد و خاکسترشو به یه رود ریختند و گفتم خدایارو همراه شما و بعد چشمام رو باز کردم ... یه دعا بهم داد گفت اینو دستت ببند تا ازت محافظت کنه ... دعا رو بعد چند هفته گم کردم ... بازم اون آزار و اذیت ها شروع شد ... من تنها نیستم که تو این خانواده این مشکل رو دارم ... برادر کوچیکم که ۶ سالشه بیش از حد معمول گریه و داد و بیداد میکنه ... بهونه های الکی میگیره ... گاهی که حالش خوبه میگه مامان یه نفر توی مغزمه که بهم میگه گریه کن ... میگه مامانتو بکش ... میگه داداشتو بزن ... میگه چاقو رو بردار فرو کن تو شکمت ... اونقد میگه که سرم درد میگیره ... آسیب هایی که به برادر کوچیکم وارد میکنند خیلی بیشتر از منه ... خیلی شبا داداشم داد میزنه میگه مامان اون کیه داره منو کتک میزنه ... میخواد منو بکشه ... کمک کمک ... اونو از خواب بیدار میکنیم کلی عرق میکنه ... شبا پشت پنجره میگه یه نفر رو میبینم چشماش قرمزه موهای بلند و شاخ های بزرگ داره ... به من نگاه میکنه ... دنبال راه چاره ایم ... داداشم رو بیش از ۷ یا ۸ دعا نویس بردیم خوب نشد ... پدرم قبل از ازدواج دستیار یا همون مرید یه دعا نویس بوده ... انگار اون زمان که پدرم  با جن های مسلمان ارتباط داشته چند جن کافر قصد کشتن پدرم رو داشتند پدرم به کمک جن های مسلمان اون هارو نابود کرد ... و حالا با مرگ اون دعا نویس پدرم دیگه ارتباطی با جن های مسلمان نداره ... خونه ما شده پر از جن ... خیلی سخت میشه اینارو نابود کرد ... بعد از اون ماجرایی که برای من اتفاق افتاد بیشتر از بیست بار جن دیدم ... چند بارم اتفاق های ترسناک افتاد ... یه شب وقتی خونه بودم یهو دیدم همه وسایلای توی آشپزخونه ریخت روی زمین ... همه چی بهم ریخت یا یه بارم صدای آب از توی حموم اومد ... انگار لوله ترکیده ... رفتم توی حموم هیچ آبی کف حموم ریخته نبود و خشک خشک بود ... شبا میبینم یه نفر با قد بلند داره تو خونه راه میره و خونه رو نگاه میکنه ... اتفاقایی مث این زیاد شدن ؛ یه دفعه ای صدای تلوزیون و باز و بسته شدن در اتاق ها زیاد برام اتفاق افتاده ... چند دعا نویس گفتند اگه جن های این اتاق رو نابود نکنید احتمال مرگ دو نفر هس که من و داداش کوچیکم اولویت اولیم ... گاهی فکر ارتباط با اجنه رو به سرم میزنه که باید یه دایره بزرگ بکشم و توش بشینم ... چهل بار باید سوره ی جن رو بخونم اونوقت من قسم خورده ی جن ها و جن ها قسم خورده ی من میشن ... فقط اگه فکر اینکار به سرتون زد اینو بدونین ... که موقعه خوندن سوره وقتی بیشتر از هفت بار بخونی اجنه دوره دایره ای که کشیدی راه میرن و میخوان حواستو پرت کنند ... ساز و دهل میزنند ... میرقصن تا بترسون شمارو ... اگه چهل بار سوره رو نخونی و از دایره بیای بیرون بدون شک میمیری ... اینا راهو از یه دعا نویس پرسیدم که گفت اینجوری با جن ها ارتباط برقرار کرده ... به سرم میزنه اینکار رو بکنم ولی احتمال ۹۹٪ میمیرم ... البته شجاع هم نیستم 

این داستان کاملا واقعي بود و هیچ دروغي توش نبود ... چون لزومی نمیبینم وقتمو بزارم تا دروغ تایپ کنم ... هنوزم که هنوزه این اجنه ها دست از سر ما برنداشتند ... دنبال راه چاره هستیم ... امیدوارم زودتر راه چاره پیدا بشه . . .

به نقل از پسر 17 ساله

قضاوت از خودتون

تظرات ارسال شده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:):(;):D;)):X:?:P:*=((:O@};-:B/:):S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟[حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی